به دست غنچه زیتون در این شب باران
من از طراوت یک کوهپایه می آیم
به زیر پایم هزار سمفونی سنگهای رنگی است
ترانه های شدید و بلیغ دریا
گرفته است فضا را
و من کتم را عاشقانه به سر بر کشیده ام
پر از طراوت عطر ترانه می یابم
من از معابر زرد گلایه رد شده ام
و دیر گاهی است که برگهای گل زرد ترس را
به شوق پرپر کرده ام
باران
می داند
هنوز گریه من عطر عاشقی دارد

و خداوند روز اول آفتاب را آفرید
روز دوم گیاهان را
روز سوم صدا را
روز چهارم رنگ ها را
روز پنجم حیوانات را
روز ششم انسان را
و روز هفتم اندیشید چه چیز را نیافریده است
تو را برای من آفرید
غمگین ترین کلماتی که ممکن است بر قلم یا زبان جاری شود
این ها هستند:"کاش می شد..."

که تو را در خود تکرار کنان
به سحر گاه شکفتن ها و رستن های ابدی خواهد برد
من در این آیینه تو را آه کشیدم آه
من در آیینه تو را
به درخت و آب و آتش پیوند زدم
زندگی شاید
یک خیابان دراز است که هر روز زنی با زنبیلی از آن
می گذرد
فروغ
صدا با سکوت آشتی نمی کند
کلمات انتظار می کشند
من با تو تنها نیستم هیچ کس با هیچ کس تنها نیست
شب از ستاره ها تنها تر است ....
طرف ما شب نیست
چخماق ها کنار فتیله بی طاقتند
خشم کوچه در مشت توست
در لبان تو شعر روشن صیقل می خورد
من تو را دوست می دارم
و شب از ظلمت خود وحشت می کند
شاملو
که دست تو به دست من بسازد صبح فردا را
تو عشق من شدی
من عاشق عشقت
من آن عشق و من این عاشق چنین آسان نمی بازم
تو لیلی گشتی و عالم همه مجنون
من این لیلی چنین مجنون نمی خواهم
میان پرده و پروا
یکی کن راه فردا را
که فردا را چو دیروزت نمی خواهم
من این را با تو می گویم
تو راز دل بگیر آن را
من این ساقی من آن ساغر نمی خواهم
بکن پای خود از دیروز
بنه پنجه در آینده
که آینه فرو مانده چو دوش و دی نمی خواهم
سرود زندگی سر کن
لباس سروری بر کن
بهارت را بهاران کن
زمینت را گلستان کن
که نوروز تو هر روزت
و هر روز تو نوروزت

من بودم
من هستم
و تا آخر زمان خواهم بود
زیرا وجود مرا پایانی نیست
من راه خود را از میان فضاهای بیکران گشوده
در دنیای خیال پر کشیده
و در آن بالا به حلقه ی نور نزدیک شده ام
با وجود این
بنگرید چگونه اسیر ماده ام
جبران خلیل جبران

از زندگی دوباره می ترسم!
دین را دوست دارم ولی
از کشیش ها می ترسم!
قانون را دوست دارم ولی
از پاسبان ها می ترسم!
عشق را دوست دارم ولی
از زنها می ترسم!
کودکان را دوست دارم
ولی ز آیینه می ترسم!
سلام را دوست دارم
ولی از زبانم می ترسم!
من می ترسم
پس هستم
این چنین می گذرد روز و روزگار من!
من روز را دوست دارم
ولی از روزگار می ترسم...!
حسین پناهی
آسمان
سکوت...
نه پروانه ای می گریخت
به شتاب یک شوق
به سبک باری یک خیال
به پریشانی یک آرزوی آشفته
چه می دانم چگونه؟
از تنهایی اتاق گریختم
خود را در پی او به در خانه ای رساندم
گشودم بیرون را نگریستم
کویر
آسمان
سکوت
علی شریعتی
...چه کسی بو صدا زد سهراب
آشنا بود صدا مثل هوا با تن برگ
مادرم در خواب است و شايد همه مردم شهر
شب..... به آرامي يك مرثيه از روي سر ثانيه ها مي گذرد
و نسيمي خنك از حاشيه سبز پتو خواب مرا مي روبد
بوي هجرت مي آيد.................
.................................. بايد امشب بروم
من كه از بازترين پنجره با مردم اين ناحيه صحبت كردم حرفي از جنس زمان نشنيدم
هيچ چشمي ، عاشقانه به زمين خيره نبود هيچ كس زاغچه اي را سر يك
مزرعه جدي نگرفت
بايد امشب بروم
بايد امشب چمداني را كه به اندازه پيراهن تنهايي من جا دارد ، بردارم و به سمتي بروم
، كه درختان حماسه پيداست ، رو به آن وسعت بي واژه كه همواره مرا مي خواند
يك نفر باز صدا زد:......
كفشهايم كو ؟ سپهری

